بگشای بخت که باغ و گلستانم آرزوست
بیدار شو خفته، که یار و دلبانم آرزوست
ای آفتاب زر به جیبم کمی بتاب،
کآن بنز مرسدس، نشد پیکانم آرزوست
گفتی که خانه ات دهم مسکنی به مهر
گفتم که مسکنی به مهر، حتی زیانم آرزوست
آن وام دادنت که برو فردایی بیا
یک وارم بی غرض و بی ضمانم آرزوست
زین بردار و پالنی بنه، آخر نجابت تا به کی؟
یک شب خیال راحت و خواب آسانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
یک های و هوی نعره مستانم آرزوست
این دست سوی این دراز و آن دست سوی آن
دستی دگر به دامان خدایانم آرزوست
آن شیخ گفت چراغ به مسجد نمیرود
گر کس بگفت به خانه چراغانم آرزوست
گفتند ای بهین این چه حکمت است دگر
گفتم آگهی که چراست غیر آنم آرزوست