با دل پر خون لب خندان بدارم هم چو جام
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  

با دل پر خون لب خندان بدارم هم چو جام
نی چنین باشد که باشد این جهان ما را به کام

 

طفلکی عاشق هزاران حرف در دل یاد داشت
دیدش اما بر زبان حتی نمی آمد سلام

 

شعله بر جان می زند، دست کسان در دست یار
می کند یک باره بر او زندگانی را حرام

 

شیر غران را به میدان چون نمی بیند شغال
می زند فریاد شاهی هر دمی از صبح و شام

 

واعظش می گفت گردی پخته و عاقل شوی
بهتر از صد پخته باشد این بهین، حتی به خام


 
باز هم گاهی، نگاهی سوی این دلداده دارد
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  

باز هم گاهی، نگاهی سوی این دلداده دارد
قصد مستوری این دیوانه را بی باده دارد

باز هم مردم چشمم ز شادی سیرِ آبند
باز گاهی قصدِ بستِ پای این آزاده دارد

باز خورشید را روشن، ماه را زیبا نمود
با حظورش مرگ هم لذت بی اندازه دارد

باز هم دل کمیتش را به زین پیراسته
انتظار دیدنش را بین ره بیچاره دارد

برق نوری دیده ام ، می دانم که این بار
برق شمشیر بلا نیست، چون کنارم خانه دارد

بس که می خواند بهین او را زهر کس بهترین
در دیارش پیش هرکس شهرت و آوازه دارد


 
روی پنهان کرد و رفت
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  

دل معصوم مرا زار و پریشان کرد و رفت
سرو مغرور تنم را بید لرزان کرد و رفت

خنده های بی امان را هق هق ناگاه کرد
لحظه های شادمان را خوب جبران کرد و رفت


درد من بی دردی ام بود صد سپاس
عاقبت بی دردی ام را پاک درمان کرد و رفت

مژده یاران، مژده پیغامش رسید
در جواب ناله هایم، روی پنهان کرد و رفت


 
بگشای بخت که باغ و گلستانم آرزوست
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  

بگشای بخت که باغ و گلستانم آرزوست
بیدار شو خفته، که یار و دلبانم آرزوست

ای آفتاب زر به جیبم کمی بتاب،
کآن بنز مرسدس، نشد پیکانم آرزوست

گفتی که خانه ات دهم مسکنی به مهر
گفتم که مسکنی به مهر، حتی زیانم آرزوست

آن وام دادنت که برو فردایی بیا
یک وارم بی غرض و بی ضمانم آرزوست

زین بردار و پالنی بنه، آخر نجابت تا به کی؟
یک شب خیال راحت و خواب آسانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
یک های و هوی نعره مستانم آرزوست

این دست سوی این دراز و آن دست سوی آن
دستی دگر به دامان خدایانم آرزوست

آن شیخ گفت چراغ به مسجد نمیرود
گر کس بگفت به خانه چراغانم آرزوست

گفتند ای بهین این چه حکمت است دگر
گفتم آگهی که چراست غیر آنم آرزوست


 
جان ز روی ماه رویش دل کباب است
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸  

جان ز روی ماه رویش دل کباب است
دل ز دست دست و پایش در عذاب است

دست و پا لرزان، به پیش چشم نازش
ناز او هم سرو کش، می کشد با آب و تابش

تاب گیسویش ندیدم، زیر خرمن ها حجاب است!!
در تصور چون بیامد ، دل سیاه و ناب ناب است!!

غنچه ی لبهای خندانش خدایا آه آه...
ابروانش ، تیر مژگانش خدایا آه آه ...

من ندارم هیچ کاری با تمام ثروت او
من چه کارم بود با ربط میان پول و پارو

من چه کارم بود با باد و هر آنچه پیشش آورد
آنچه را کز سهم ارث عمه جان پیرش آورد

من فقط او را بخواهم، گر کچل باشد چه عیب!
من و او خوشبخت خوشبختیم، وحی آمد ز غیب!


 
هر آنکس که دندان دهد نان دهد
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤  

هر آنکس که دندان دهد نان دهد
نه خرده پنیری نه جز آن دهد

نه تکه کبابی کنار چلو
نه ماهی و نه مرغ بریان دهد

نه بادام و فندق نه تخمه سیاه
نه مشتی از آن روی خندان دهد

هزینه منزل کرایه ی راه
چه سوزی به آنجای انسان دهد

بهین جان به پا خیز و بزری بکار
که روزی به بازوی مردان دهد


 
افسانه درخت و فرشته و آدم کوچولوها
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱  

...
از اون به بعد سایه درختچه جایی بود که فرشته کوچولو برای استراحتش  می اومد و دراز میکشید،
فرشته کوچولو وقتی مثل همیشه شروع میکرد به آواز خوندن، باد هم به رقص در می اومد،
رقص نرم باد زیر برگهای درخ کوچولو رو نوازش میداد ... درخت کوچولو عاشق آواز خوندن فرشته کوچولو بود ...
...
درخت کوچولو دیگه درختچه نبود ، دیگه درختی بزرگ شده بود ،برگاش دیگه با نوزش نسیم های رقصان خوش حال نمیشدند...
فرشته کوچولو هم دیگه فرشته کوچولو نبود ، حالا دیگه فرشته ای بزرگ شده بود که مثل بقیه فرشته ها وظیفه داشت مراقب آدم کوچولو ها باشه ...
آدم کوچولو ها میاومدن، زیر درخت با فرشته ی قصه بازی میکردند، از فرشته داستان میشنیدند و ... بالاخره آدم بزرگ میشدن و میرفتن!
بدون اینکه بدونن فرشته کی بود و چی کاره بود، و یا اصلا بود یا نبود ...
...
فرشته قصه ما دیگه آواز نمیخوند، فقط به فکر آدم کوچولو ها بود، آدم کوچولو ها فقط به فکر بازی بودند و به درخت فقط آسیب میرسوندن!
درخت هم فقط به فکر فرشته بود که چرا از اینجا نمیره! چرا اون رو به حال خودش رها نمیکنه؟ چرا این مزاحم های کوچولو رو از اینجا نمیبره؟
...
فرشته به درخت گفت: ما نباشیم تو تنهایی، تو تنها نمیتونی داستانی داشته باشی! تو نابود میشی!
درخت به فرشته گفت: من نباشم شما نمیتونید داستانی داشته باشید! یه فرشته و چند تا مزاحم کوچولو! کجا؟ هیچ جا!
-این ها مزاحم کوچولو نیستن! اینا آدم کوچولو هستن! اینا زندگی من هستن!
زندگی تو ؟ تو زندگی نداری، یه فرشته ای هستی که باید باشی برای دیگران، از خودت هیچی نداری!
من این همه آدم کوچولو دارم، اینها همه مدیون من ان!
این همه مزاحم کوچولو یه فرشته دارن! تازه خبر هم ندارن که این فرشته واقعا هست یا نیست!
...
فرشته نه تنها دیگه هیچ آوازی نخوند، بلکه گهگاهی آه میکشید، و با آه اون سوز سردی میوزید!
درخت هم حوسله اش سر رفته بود، هر روز بلند تر میشد، ولی این بلندی فقط اون رو از فرشته و زمین دور میکرد!
فرشته دوست داشت حتی شده یه بار دیگه یه آدم کوچولو رو بغل کنه!
درخت دوست داشت یه بار دیگه به دستای کوچیک آدم کوچولو ها که به شاخه هاش نمیرسیدن بخنده!
...
تنه ی درخت فریاد زد : نه نه! شاخه هام رو احساس نمیکنم ... اونا خشک شدن ... فرشته فرشته بلند شو ... کمک کن!
فرشته از جاش بلند شد و خواست به طرف شاخه های بالایی درخت پرواز کنه ولی ...
ولی بالهاش باز نشد، بال هاش خشک شده بودن !
...


 
درد دل من
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧  

 

درد دل من از دشمن نیست ...
درد دل من از دوست نیست ...
هر چه هست از خودم است !
درد دل من از تند خویی روزگار نیست،
درد دل من دردی قدیمیست ...
زخمی کهنه ...
در معده ، در دوازدهه ،
چایی هایم کم رنگ شده
میوه و سبزی را جیره بندی کردم
چندی است که امپرازول و پانکراتین می خورم
و بعد از غذا راینیتیدین ...
خدارا شکر که پیاز برای معده مرحم است،
و اگر نه غذا بدون اشتها آور! وای ...
بد تر از همه پرخوری را باید کنار گذاشت!
بعد از سیر شدن باید دست از غذا کشید!
عذابی است به خدا...
ولی میدانم و امید دارم به زودی باز هم
باز هم مانند دیروز ها زندگی ام زیبا خواهد شد...
تا به آن روز ...